X
تبلیغات
رایتل

الکی مثلاً وبلاگ داریم... √√√
 
سعی میشود هر ماه جالب ترین مطالب در این وبلاگ شیر گردد./
فکر کن نه بازوهاى قوى داری نه خوب بلدى شمشیر بزنی اما اسیر شدی و باید با گلادیاتورها بجنگى.
زره تنت می کنن و شمشیر به دستت میدن، وقتى وارد میدون جنگ میشى از گلادیاتورى که باید باهاش مبارزه کنى می ترسى، اما واسه زنده موندن تلاش می کنی و با تموم توانت شمشیر میزنى ولى در اخر شکست مى خورى.
وقتى شمشیرت مى افته امپراطور یا مى تونه دستش رو بیاره بالا تا بهت یه فرصت دیگه بده یا مى تونه شست دستش رو بگیره پایین تا کارت رو تموم کنن. امپراطور تصمیم میگیره دستش رو بالا بگیره و اجازه بده یه روز دیگه هم بجنگى.
تو هم شمشیرت رو برمى دارى و خوشحال از این که زنده موندى میرى تا فردا مثل یه گلادیاتور واقعى مبارزه کنی.
روز بعد فرا میرسه و این بار تو علاوه بر گلادیاتوری که باهاش مى جنگى از امپراطور هم میترسى، مى دونى که این بار چیزی واسه از دست دادن ندارى. شمشیرت رو محکم تر توی دستت مى گیرى و با دل و جرات بیشترى مى جنگى.
اما باز هم شکست مى خورى و منتظر میشى تا دیگه بکشنت ولى این بار مردم دستشون رو میارن بالا و وساطت مى کنن تا زنده بمونى. امپراطور هم به خاطر مردم دوباره می بخشدت و اجازه می ده باز هم بجنگى.
فرصت زنده بودن شاید واسه بار دوم هم خوشایند باشه اما ترس از شکست دوباره باعث میشه دیگه شمشیر توی دست هات بلرزه.
روز سوم علاوه بر گلادیاتوری که باهاش می جنگى و امپراطور، از تماشاگرا هم مى ترسى... باز هم مى جنگى، مى جنگى، هر چى توان دارى توى دست هات میذارى ولى دوباره شکست مى خورى!
حالا بگو اون لحظه چه حسى دارى؟
مى خواى باز هم زنده بمونى؟ مى خوای باز هم بجنگى؟
یا مى خواى امپراطور این بار شست لعنتیش رو پایین بگیره؟



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 2 مهر‌ماه سال 1396 توسط ابوالفضل
 
تمامی حقوق مادی و معنوی برای نویسنده وبلاگ محفوظ می باشد. .  
تماس با ما